درد شب(بخش مسابقه)
پلک چشماش بسته نمی شد این چند شب اصلا نخوابیده بود تو همین چند شب بود که کل زندگیش رو بارها و بار ها مرور کرده بود
.
نقطه مشترک تمام خاطراتش کمبود بود و کمبود .
هوا سرد بود سرد, از دیشب فقط بوی کافور و درمونگاه فقط صدای گریه و آه و ناله ی بیمار بود هوا سرد بود .
دکتر داروخانه با سر بهش فهموند که نیست پیدا نمی شه نگرد این بیستمین داروخانه بود که می رفت ولی همشون راست می گفتن نیست نگرد.
هر طور شده واست گیر می آرم به خدا گیر می آرم ,هنوز قولش یادش بود باید گیر می آورد .
دستاش داشت یخ میزد چیز خاصی که گرمش کنه تنش نبود سرما شکمش رو داشت قلقلک می داد یاد اون روزایی افتاد که دست تو دست مادرش روزایی به همین سردی از این خونه به اون خونه می رفتند مادرش خونه ها رو که نظافت می کرد اونم فقط مادرش رو می پایید نمی دونست چرا ولی یه چیزی اون ته تو دلش , اذیتش می کرد وچشاش خیس می شد خیس خیس.
حالا هم چشاش خیس شده بود خیس خیس .
نمی دونست کی ولی یه نفر بهش گفت می تونه گیر بیاره اما نه تو داروخانه . :آخه خانوم جون این دوا ها رو که اینجا پیدا نمیکنی برو سمت همون ناصر خسرو که بهترین داروخانه ی دنیاست برو خانوم.
یه شعله ی ضعیفی تو راهرو های تاریک ذهنش روشن شد چشماش رو که وا کرد خودش رو وسط ناصر خسرو دید میون یه دنیا دکتر قلابی ولی بدرد بخور. سنگینی نگاه خیابون رو تک تک اندامش حس می کرد ولی باز ادامه می داد از این جا به اون جا از این رضا کلک تا اون خسرو دوا حالش داشت به هم می خورد از اینکه با نگاه هرزه داشتند بهش تجاوز می کردند اونم با نگاه .
پیدا کرد پیش یه نفر به اسم رضا ماهر.
این دارو رو دارین؟
آره ولی سنگین واست اگه درتوانت هست برات جور کنم
مگه چند میشه؟
قیمت رو که بهش گفتند دستاش سرد شد ولی این بار سرد تر از همیشه .سر جاش یخ کرد نمی تونست پول دارو بده ولی بدون دارو هم نمی تونست بره اون بیرون یه نفر که تمام زندگیش رو واسش خرج کرده بود منتظر ش بود منتظر دارو
سنگینی نگاه رضا ماهر رو رو خودش حس کرد اونم مثل بقیه بود گرسنه ,گرسنه ی هرزگی ,انگار تمام دنیا همیشه ازش یک خواسته بودن انگار از روز اول همین طور بود.دنیا دور چشماش چرخید .
دوباره سرما شکمش رو قلقلک داد ,چشاش خیس شد دوباره مادرش رو دید که داره رخت می شوره
به بیمارستان که رسید دیگه آخر شب بود به دستاش نگاه کرد سرد بود لمس بود ولی اینبار خالی نبود یه پاکت تو دستش بود همونی که می خواست ...
شب خیلی سردی بود .
وحید فتحی
