انگار پاییز شده است، شعر از شیرین اسبقی

انگار پاییز شده است
و من تازه می فهمم که آسمان پشت پنجره یخ زده است
انگار از خواب پریده ام و تازه می بینم که تمام دیشب را با مرده ای سر کرده ام

ادامه نوشته

طعم گس خرمالو

وقتی تو رفتی، تمام شواهد بر آن بود که بر نمی‌گردی: ناله‌ی لولای در، سر رفتن قهوه روی اجاق گاز، باران بی‌امانی که تمام شب بارید...                             

بی‌کسی چیز عجیبی است. طعم گس خرمالو می دهد، ته حلقت تلخ می شود. وقتی رفتی با تمام آن شواهد به برگشتنت امید داشتم. به اینکه برگردی و تمام دنیایم را پر از طعم گلابی کنی. گفتم دل به شواهد عقلی کاری ندارد. منتظرت می مانم، یا تو بر می‌گردی یا پوچی خانه روی سرم خراب می شود... حقیقت اما از گوشه‌ی چشم با ترحم نگاهم می‌کند که نباش،منتظر نباش... 

طعم گس خرمالو ته حلقم را تلخ کرد. 

                                                            تهمینه آرایی

تنهایی

تنهایی را
تنها یک تنها...
پر می کند
نه تن‌ها.....!
                                              رضا رنجبر

عشق تو

ستاره زمینی آسمان دلم
برای تو می‌بارد هر روز چشم‌ام
برای عشق پاک‌ات
ای کهکشانی‌
خط می‌زنمت تا باران بارد
تا دب اصغر به پروین حسادت نکند


ستاره زمینی آسمان دلم
برای عشق تو
هرروز ابر می‌شوم و می‌بارد
عشقت
بر  دل
زمین حک می‌شود.
                                                                                      آذین شمس

معما

تصویر تو
سریعترین پازلی است
که در ذهنم چیده می‌شود
اما نمی دانم چرا
رسیدن به تو
معمایی ناتمام است –
                           -برایم هنوز.


                                                                             ملک فرهاد

بخند

چروک‌های تنیده در صورت پیرزن
و لبخندهایش که عمق فاجعه را بیشتر می‌کرد
می گفت بخند که خنده نشان مهر است.
تنها چیزی که تکراری نمی‌شود
در این دنیای پر از تکرار
در این دنیای سگی این روزها...
بخند.

                                                                فرزاد زرین کمر

ما بی‌چرا زندگانیم

سلام دوستان عزیزم

چند وقتی است که وبلاگ‌‌ "سرزمین گوجه‌های سبز" به روز نمی‌شود، اما به جز ۳-۲ نفر، هیچ کس نمی‌پرسد چرا؟ آیا وبلاگ به درستی عمل نمی‌کرد؟ آیا مطالب به موقع روی وبلاگ نمی‌آمد؟

راستش را بخواهید تا چند وقت قبل که به تنهایی به‌روز وبلاگ را انجام می‌دادم، بی‌نظم بودم و به موقع کارم را انجام نمی‌دادم. اما از زمانی که فرید دانشفر، کمک حالم شد، فکر می‌کنم همه چیز به سامان بود. اما این‌بار از کامنت‌های شما خبری می‌شد و نه از ایمیل‌هایتان. آیا مشکلی ایجاد شده بود؟

ما برای آن‌که دوستان دلگرم شوند، جلسات ماهانه‌ای را در نشریه گذاشتیم، اما دریغ که در آخرین جلسه تنها ۶-۵ نفر آمده بودند و دوستان دیگر یا فراموش کرده بودند و یا دوست نداشتند بیایند؟ چرا؟ اگر مشکلی بود چرا عنوان نکردید؟

می‌خواهم به احترام همان چند نفری که مرتبا پیگیر وضعیت وبلاگ بودند، این‌جا را بازگشایی کنم. اگر دوستان دیگری هم باشند که دست‌شان را می‌بوسم و اگر نبودند، که با دلی آغشته از درد، از تنهایی بی‌وقفه باز هم ادامه خواهم داد. تنها مزد و مواجبی که برای انجام این کار گیرم می‌آید، لبخندی است که شاید یک لحظه، بر لب یکی از شما بنشیند. این‌بار فرید هم نیست چون به شدت دلچرکین و غمگین است. خودمم. تنهای تنهای تنهای تنها.

اگر هم مشکلی بود حتما حتما بهم ایمیل بزنید.

 

                                                                    فدای همه شما

                                                                  سجاد صاحبان زند

زمان همیشه یک جور می‌گذرد


به ساعتش نگاه کرد؛ 10 دقیقه وقت داشت.

-    اِ چقدر زود بیست دقیقه گذشت... الان ساعت هشت بود.

جلوی آینه ایستاد، دستی روی پیراهنش کشید.

-    چند تا چروک جزئیه، باز می‌شن...

با عجله در خانه را باز کرد، در حالی که کفش‌هایش را می‌پوشید دکمه آسانسور را زد.

-    اینم که هیچوقت رو طبقه ما نیست.

از ساختمان خارج شد. تا جایی که می‌توانست سریع راه می‌رفت تا به عقربه‌های ساعتش برسد. به ابتدای کوچه نزدیک می‌شد. تاکسی‌ها را می‌دید که در خیابان اصلی در حال رفت و آمد بودند.

-    خوبه، امروز دیگه گیرم می‌آد، به موقع می‌رسم.

کنار خیابان ایستاده بود. آخرین تاکسی هم رد شد و رفت؛ پر بود. عقربه‌های ساعت همچنان می‌دویدند. یک تابلوی تاکسی بین ماشین‌ها به او نزدیک می‌شد. دستش را دراز کرد تا «مستقیم» را اشاره کند. وقتی تابلو به او نزدیک شد، دستش را که تا وسط راه آمده بود، آهسته پایین کشید. تاکسی، پیکان قراضه و رنگ و رو رفته‌ای بود و برایش بوق سرماخورده‌ای زد. افق خیابان تیره بود، وقت هم نداشت تا منتظر بایستد.

صندلی جلو پر بود. در عقب را باز کرد. دو نفر، یکی چاق و یکی نسبتا چاق روی صندلی عقب نشسته بودند. تکانی به خودشان دادند. کیفش را بغل کرد و خودش را جا داد و در را بست.

-    نشد، محکم‌تر!

خودش را کشید بالا و دوباره در را بست. پیکان راه افتاد. مدام تته پته می‌کرد. سینه‌خیز می‌رفت. از دست‌اندازها که رد می‌شد، تمام تن و بدنش می‌لرزید.

به ساعتش نگاه می‌کرد. داشت دیر می‌شد. چهره‌اش درهم بود. خواب هنوز از چشم‌هایش بیرون نرفته بود. روی صندلی کج نشسته بود و چسبیده بود به در. تصور می‌کرد که الان در باز می‌شود و پرت می‌شود بیرون. خودش را سرزنش می‌کرد:

-    خب یه ربع زودتر پا می‌شدی الآن پیاده هم می‌تونستی بری. اینهمه دردسرم نداشت.

مسافر چاق پیاده شد. حالا جایش باز شده بود، راحت نشسته بود ولی فکرش راحت نبود. راننده تاکسی هر کسی را کنار خیابان می‌دید سرعتش را کم می‌کرد تا ببیند طرف مسافر هست یا نه. سرش را به طرف شیشه بغلی خم می‌کرد که صدایشان را بشنود.

بالاخره رسید. از ماشین پیاده شد. چروک‌های جزئی، خطِ تا شده بودند. به ساعتش نگاه کرد. هشت و چهل دقیقه بود. از در عقب کلاس وارد شد و بی سر و صدا نشست.

-    از فردا دیگه با همون زنگ اول بلند می‌شم... فردا که پنجشنبه‌س... از شنبه دیگه با همون زنگ اول بلند می‌شم. شروع هفته هم هست، می‌تونه شروع منظم بودنم باشه... خیلی هم خوب!

لبخندی زد. اولین روز کلاس، اولین روز ماه، اولین روز سال و چندین اول هفته دیگر، همه را از دست داده بود. شاید این‌یکی دیگر از دست نرود... شاید آن روز عقربه‌های ساعتش، همان عقربه‌ها، موقعی که منتظر آسانسور است، موقعی که کوچه را طی می‌کند، موقعی که شاید منتظر تاکسی است، موقعی که شاید... شاید تاکسی‌اش سینه‌خیز می‌رود، به جای دهن‌کجی به او بگویند:
«هنوز وقت داری...»
نیما نمازی

کد مطلب: 13920703

چیزی بگو


چیزی بگو تا دست‌هایم جان بگیرد
تا چشم‌های خسته‌ام باران بگیرد

حرفی که از بغضم جدایم کرده باشد
از این سکوت لعنتی تاوان بگیرد

چیزی بگو تا این خراب آباد ذهنم
با واژه‌های نافذت سامان بگیرد

سخت است می‌دانم تو با من باشی اما
بگذار یک شب آسمان مهمان بگیرد

ای کاش شعرم می‌شکفت اما صد افسوس
باید که با این واژه‌ها پایان بگیرد
صالح حسینی

کد مطلب: 13920702

مادری از جنس خاطرات


تا می‌خواهم تنهایی‌ام را سر راه بگذارم
او پیدایش می‌شود با یک بغل مادری
با نگاهی دلسوزانه
و اما برای من به پهنای گونه‌های خیس دریایی‌ست
که بستری بود به اندازه یک من
سرراه ِ تک تک ِ تنهایان،
یک زنبیل خاطره، چشمانش سنگینی می‌کند به خواب
و چه خود را به خواب می‌زند زیر آفتاب دردهایم
یک بسته کودکی از تاریخ گذشته
یک قوطی کنسرو ِ جوانی و زباله‌های تکراری،
خریدهای همیشگی مادر است
مادری که نمی‌گذارد تنهایی‌ام سرراهی شود!
نه اینکه مرا دوست داشته باشد... 
او برای آبروداری، رهایم نمی‌کند
چون مادران همه دوران‌ها
 که مرز میان ترس و عشق را اشتباه کشیدند

و من بزرگ شدم با هر رفتی که آمدم
و هر آمدی که رفتم
هنوز خریدهایش اینجاست
و عمری که جوشانده شد در قُل قُل ِ واماندگی
او جوشید و جوشانده خود را خورد
و اینک، خالی‌ترین زنبیل، همه مالش است
شاید که خریدار بودن بزرگترین خبطش بود
و شاید من هم مادری باشم از جنس خاطرات
ساحل رحیمی پور

کد مطلب: 13920701

چهارمین جلسه ماهیانه


قرار بود اولین سه‌شنبه هر ماه، جلسه ماهیانه اهالی این سرزمین را برگزار کنیم. اما استثتائا این ماه به دلیل مصادف شدن با روزهای ابتدایی سال تحصیلی، روز جلسه را به دومین سه‌شنبه مهر ماه تغییر دادیم تا دوستان بیشتری بتوانند به جمع ما بپیوندند. پس یادداشت کنید که یادتان نرود:

زمان: 9 مهر 1392 - ساعت 15

مکان: دفتر هفته‌نامه چلچراغ
(تهران - خیابان کریمخان زند - خیابان خردمند جنوبی - کوچه ملکیان - پلاک 4 - واحد 1)

نکته آدرسی: ایستگاه مترو هفت تیر به دفتر مجله نزدیک است، و از آنجا با کمی پیاده‌روی به محل جلسه می‌رسید.

نکته بسیار ضروری: دوستانی که تشریف می‌آورند و می‌خواهند شعر یا داستانشان را در جلسه بخوانند، لطف کنند از روی اثر خود، چند رونوشت (کپی یا دست‌نویس) تهیه کنند تا در اختیار حاضران بگذاریم که به راحتی آن را بخوانند و نظرشان را بگویند.

سه خواهر


همیشه عقب می‌ماند. همه دو خواهر بزرگترش را توی سرش می‌زدند. خواهر اولی خیلی خیلی زرنگ بود و گلیم خودش را به راحتی از آب می‌کشید. خواهر دومش هم زرنگ‌تر از او بود ولی او هم هر کاری می‌کرد نمی‌توانست به خواهر اولی برسد. دختر سومی هم که دیگر همه از او ناامید شده بودند؛ زیادی تنبل بود. البته او هم تقصیری نداشت. توی فامیل آنها ارثی بود. همیشه بچه آخر تنبل‌ترین از آب در می‌آمد.

خواهر کوچک‌تر دیگر تصمیمش را گرفت. دیگر می‌خواست عوض بشود. می‌خواست از خواهر اولش هم زرنگ‌تر شود. هر کسی آن شب او را می‌دید، می‌فهمید که در تصمیمش قاطع است.

فردا صبح اعضای خانواده آنچه را می‌دیدند، نمی‌توانستند باور کنند. ساعت عقربه‌ای عتیقه‌شان که چندین سال به خوبی کار کرده بود، عجیب شده بود. عقربه ساعت شمار از عقربه ثانیه شمار هم سریع تر می‌چرخید.

آناهیتا دیانوش

کد مطلب: 13920620

بودن


صدای شب
که می‌آید
یک به یک
می‌خزند
رویاها
به سقف خواب‌هایم
تا برآشوبند
یقین بودنت را
مهرنوش شهسوار

کد مطلب: 13920619

پنهان


از قلمت...
دستت..
دلت.
فاصله بگیر،
که مرا دوست دارند!
مثل حرفی که هزار سال نگفته‌ام..
مثل حرفی که هزار سال نشنیده‌ای..
هر دو بی‌تابیم،
آتشم، که هرچه مرا بیشتر پنهان کنی
آرامش را از دست می‌دهیم
پیله‌هایی را که عشق بافته
ما را
یا به آزادی می‌رساند
یا به مرگ.
آذرسلیمانی

کد مطلب: 13920618

شام آخر


مثل تابلو به چشمانت آویزان می‌شوم!
و نگاهم به نگاهت
نگاه می‌کند...
و صلیب نگاهت مرا در آسمان
نگاه می‌دارد...
و خورشید زیر سایه‌ات خنک می‌شود
و کهکشان‌ها بی‌نشان می‌شوند...
و.........
و......
و...
انگار تو مسیح هستی و
امشب شام آخر را باتو می‌خورم...........!
رضا رنجبر

کد مطلب: 13920617

تنهایی


هر چقدر پنهانی و آرام حرف زدیم
گوش‌های دنیا تیزتر شد
همه چیز را شنیدُ
این شد که می‌بینی!
حالا من
تنهایی داد می‌زنم، دوستت دارم..
تو،
تنهایی،
آنقدر بلند بخند که گوش دنیا کر شود!
مرتضی باغبان

کد مطلب: 13920616

زن


تو مقدس شده‌ای
به گواهی دو قلب
که اکنون در درونت می‌زند
و نُه ماه دیگر
بهشت
زیر پای تو خواهد بود!
مرتضی باغبان

کد مطلب: 13920611

بی‌پولی


یک هفته است که مدام به کارم فکر می‌کنم و هر بار به این نتیجه می‌رسم: ارزشش را ندارد. یعنی نسبت به کاری که می‌کنم چیز زیادی نصیبم نمی‌شود و حقوقم به جایی نمی‌رسد. برای همین می‌خواهم بروم دنبال یک کار بهتر. به علاوه، باید بتوانم قسمتی -هر چند کم- از پولی که می‌گیرم را پس‌انداز کنم. گفتم پس‌انداز، یاد کیف پولم که ازم دزدیدند افتادم. آخر، کارت بانک توی کیف بود و حالا با این تعطیلی‌ها چند روزی طول می‌کشد تا کارت جدید را بگیرم. از طرفی آخر ماه است و باید پول کرایه خانه را بدهم. نمی‌دانم چرا اتفاق‌های بد باید اینطور پشت سر هم بیفتد.

روی کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم به این فکر می‌کردم که برای پرداخت اجاره‌ این ماه بهتر است از چه کسی پول قرض کنم؛ بهروز دو ماهی می‌شود بیکار است، پارسا هم در حال تدارک عروسی‌اش است و پدرام هم که هفته‌ پیش از کار اخراج شد. در همین فکرها بودم که دوباره سر و صدای این عباس آقا بلند شد. دیگر بعد از گذشت سه سال، به این داد و بیداد کردن‌ها عادت کردم. برای همین است که نمی‌توانم ظهرها بخوابم. این عباس آقا و مژگان خانوم همیشه با هم مشکل دارند و یک هفته در میان با هم دعوا می‌کنند. من نمی‌دانم چرا اینقدر علاقه دارند که با این وضعیت به زندگی‌شان ادامه بدهند. راستی هفته قبل قرعه‌کشی بانک بود، شاید برنده شده باشم. یادم باشد بروم توی سایت بانک و اسامی را نگاه کنم. صدایشان را واضح می‌شنوم. بچه‌شان مدام جیغ می‌زند و مادرش را می‌خواهد. بچه است دیگر، نمی‌داند باید پدرش را بخواهد؛ کاری از دست مادرش ساخته نیست.

می‌توانم فرشم را بفروشم. یادش بخیر، وقتی به این خانه آمدم مادربزرگم به من داد. قدری صداها کمتر شده؛ به گمانم مژگان خانوم به همسرش تذکر داده که باید آرام‌تر دعوا‌یشان را ادامه بدهند تا مزاحم بقیه نشوند. سعی کردم بدون توجه به این سر و صداها به آدم‌هایی از فامیل فکر کنم که می‌شود ازشان پول قرض کرد؛ عمو یک خانه‌ وام‌دار خریده و هر ماه بابت این وام کوفتی کلی پول می‌دهد، پسر دایی فریبرز هم که پول کرایه‌ خانه‌ خودش را داشته باشد هنر کرده، پسر عمه‌ام... ای بابا، دعواهای این دو نفر همیشه بیشتر از یک ساعت طول نمی‌کشید، نمی‌دانم چرا این دفعه بی‌خیال نمی‌شوند؟

مغزم دیگر از کار افتاده. فکر زیاد آدم را دیوانه می‌کند. دیگر صدایی نمی‌آید؛ انگار بعد از دو ساعت جر و بحث دیگر انرژیشان تمام شد. تمام حرف‌هایشان هم تکراری است، همان دلیل‌ها، همان بهانه‌ها. همیشه هم آخرش قول می‌دهند که از فردا مشکلی پیش نیاید، اما باز هم همان صحبت‌ها تکرار می‌شود. حالا من این پول اجاره را چه کار کنم؟

فرید دانش‌فر

کد مطلب: 13920615

اشتباه


تموم شدم با هر نگاه
که از تو سمت من نبود
روزی که حتی دست تو
دیگه تو دست من نبود

تموم شدم تو خاطره
تموم شدم تو اتفاق
منو گذاشتی رو به روت
گفتی تموم شدم برات

شکستنم کار تو بود
نه کار قسمت، نه گناه
شروع بازی از تو بود
از من ساده، اشتباه.
مرتضی باغبان

کد مطلب: 13920613

چشم‌هایم


با لبخندی دوباره باز می‌گردی
و چشم‌هایم را می‌نوشی
این کاسه‌های صبر
هوس لبریز شدن دارند

یک بار برو
و تشنه باز نگرد
نگار آقانوریان

کد مطلب: 13920614

گردباد


صدای باد و زنی تنها
صحبت از تمامی درد و رنج زندگی
چه بی‌وفایی عجیبی گردباد شد
و باد او را با خود برد.
نسترن اجری

کد مطلب: 13920612

فصل‌ها


هوا گرم گرم گرم است
و من بدجور تنم زمستانی است

سخت مانده‌ام آدم‌برفی من چرا در زمستان هم مرا رها نمی‌کند
ای کاش قلبم عقل داشت
و احساساتش با فصل‌ها تغییر می‌کرد
بهار می‌خواهم
نسترن اجری

کد مطلب: 13920608

دیوارکوب تن


به نام من
این شروع داستان است. شروعی از یک زن و پایانی از یک انسان. حبس شده‌ای در خود، معبودی که عابدش خویشتن است و مجنونی که جنون را از دریچه خود می‌بیند. از اینجا شروع می‌کنم ؛ از نخستین سطر پاک شده -از سفیدی ِ واژگانی که زمانی سفید نبودند و من چرکشان را درآوردم، خشک!!! چون دلاکان دخمه‌های بخارگرفته که به اجبار می‌خواهند از هرچه در تو چپانده شده، خلاصت کنند. من نیز چنین کردم. کاغذها را شستم، بر بند آویختم و گفتم: «خشک.»

دیگر تحملشان را ندارم! هر وقت محتاجشان می‌شوم، کودکیشان گُل می‌کند و دلشان قایم باشک می‌کشد. ویار زدنم را می‌گیرند و در خالی شدن، قورتم می‌دهند. آخر، کار دستشان می‌دهم، از حلق ناقصشان می‌کنم که به سرشان نزند مرا جلاد حذفیات کنند. هیچ وقت فکر نمی‌کردم کلمات تا این اندازه سیاست بازی را بلد باشند! هرچند که قربانی شده، زمانی قربانی می‌گیرد!

دیگر خشک و سفیدند. بهتر از آنی شده‌اند که گمان می‌کردم. مرا باش که از ترس پاک نشدن، هیچ‌هایم را نوشتم و مکافاتم را پیش از خبط ِ نگارش، به دست هذیان‌هایی سپردم که بیمارگونه بودند و سوختم با مرض‌های مدامی که باید می‌داشتم وگرنه انگ سالم بودن می‌خوردم و دیگر در قواعد زندگی، حروف اضافه‌ای می‌شدم که باید حذف می‌شد نه خوانده! و اعتقاد من به حروف ربط بود حتی در بی ربطی کامل! ولی چه آسان می‌شود پاک کرد! بی‌خود از خود رمیدم و نگفتم. بی‌جهت، سمت و سویی نگرفتم. وقتی به این راحتی می‌شود همه مسیرها را شست و رُفت!

باید همه درزها را تمیز کنم. این جاروی لعنتی هم که هیچ وقت به سقف نرسید و نفهمیدم سقف برای چیست وقتی قرار نیست سرت به آن برسد؟! این هم از تمایل انسان‌هایی‌ست که می‌خواهند همیشه کوتوله بمانند. نردبان هم که به اختراعی مضحک می‌ماند وقتی که همواره باید بر انگشتان پاهایت بلند شوی و قَد بکشی.

دیگر آماده است؛ این از کاغذها، این هم از دیوارها. پاک پاک‌اند، گویی از اول پاک بوده‌اند! تمام قدم‌های جاگذاشته‌ام را می‌جویم -از داخل اتاق‌ها، راهرو- از هرجا که می‌شد قدم زد حتی اگر قلم پایم خورد شده باشد ولی قدم‌هایم به مرحمت قلم نوشته‌هایم هنوز هم هستند. ذهنم را پاک کرده‌ام، این بار جایی برای خطا کردن نیست باید حواسم را خوب جمع کنم. همه چیز برایم میسر شده. به خود شوک عاقلی داده‌ام و بر کلمات، برچسب خود را خواهم زد. به تکثیر نیاز دارم باید بیشتر شوم، بیشتر از آنچه هستم -باید به تعداد دیوارها باشم و برهمه‌شان خود را بچسبانم، بر کاغذهای سفیدی که بهترین راه حرف زدنشان زبان بدن من است. در چند نسخه زیاد می‌شوم و بر تک تک شان مُهر کپی برابر اصل می‌کوبم. مُهری که قبل‌تر از این‌ها بر قلبم زده شد «انسان باش»، کاش بوده باشم .

به نام من
این شروع داستان است. شروعی از یک انسان و پایانی از یک انسان دیگر. رها شده‌ای که در بی‌خطی می‌نویسد و دیگر کلمات او را از پیش تعریف نمی‌کنند. جایی برای باخت نیست حتی اگر به خود ببازم! برنده‌هایم را خواهم چسباند و تا ابد با برجستگی افکار، بر دیوارها نقش خواهم شد. این شکوهمندترین ساخته یک ذهن است و جنون، از دریچه هیچ عقلی به جنون نخواهد رسید. هیچ‌گاه...

ساحل رحیمی پور

کد مطلب: 13920610

روز تولد


تقصیر تو نیست
چه چیزی می‌توانی داشته باشی؟
برای یک مرده
برای کسی که روز تولدش را
ساعت ٨ صبح
پیامک یک بانک خصوصی یادآوری می‌کند!
مرتضی باغبان

کد مطلب: 13920609

خواب


انقدر كه من مشتاقت هستم
تو هم در فراغم غمگینی؟
آیا  مثل ِ من این روزها
مرا فقط در خواب می‌بینی؟
هانیه سادات نجفی

کد مطلب: 13920607

ماه


اینکه می گویم مثل ماه می مانی...
دروغ نگفته ام!
چون هر شب در خوابم
کامل می شوی...!
رضا رنجبر

کد مطلب: 13920606

از پیشگویی‌هایم


از سینه‌ام، صنوبری روییده
برگ‌هایش همه آبی سیرند
و ارتفاعش
عارفانه مبتلای ابدیت
چُنان که یک سرش هم نوای چکاوک‌هاست
و امتداد آن سر دیگر ...
آرام و بی‌مرز
گم می‌شود در هویت رقیق شریان‌های من
می‌دانی ...
من همیشه می‌دانستم که تو
فرای آدمیتی
چیزی در مایه‌های یک درخت
هدی سلطانی

کد مطلب: 13920603

درخت‌های باد


باد می‌آید نه بادی که از ریشه همه چیز را بر کنَد و نه بادی که گرد و خاک حوالی ِ تکرار را به صورتت بزند . فقط باد می‌آید؛ می‌شود حسش کرد بی آنکه خنکی یا گرمیِ خاصی به همراهش باشد . شاید هر چیز در اوج بی‌حسی هم حامل احساسی برای دیگران باشد . وزشش دل‌نواز است، شاید هم روح‌نواز و به درستی نمی‌دانم اول باید چیزی روح‌نواز باشد تا دل هم به نوازش تن دهد یا برعکس؟ به هرحال همیشه جایی یا نقطه‌ای برای نوازش شدن پیدا می‌شود. و چه دلنشین است اگر دل‌نواز باشد . شاید که برای روح‌نواز بودن ِ چیزی باید ابدیتی وجود داشته باشد و چه ابدیتی ابدی‌تر از دل؟! حتی پس از پایان زندگی‌اش به حضورش ادامه می‌دهد، نه در بدن مرده‌ای که دیگر مرده بلکه در تپش ِ دیگرانی که در روزهای خود تپیدنشان را فراموش کرده‌اند. تپیدنی که برای خودشان یا برای دیگران است و این کار بزرگ را همان دل‌هایی انجام می‌دهند که دیگر فاقد زندگی شده‌اند، زندگی به همان معنایی که دیگران دوست دارند به آن گونه معنایش دهند.
 
باد می‌آید و نگاهم را با خود به سوی درختانی می‌برد که به فصول پایان داده‌اند. و ذهنیتشان درگیر تغییر رنگ نیست! آن‌ها به درستی دریافته‌اند که می‌توانند هر رنگی را که دوست دارند به خود بگیرند، حتی اگر آن رنگ خارج از تعاریف چهار فصل باشد! مگر نمی‌شود در همه فصل‌ها سبز بود؟ یا که زرد؟ پُر از میوه یا بارور از سپیدی ِ سرما؟ به نظرم این یک مساله شخصی‌ست و به درخت، علاقه‌اش و تعریف حضورش برمی‌گردد، نه منی که می‌خواهم زمانی را به آن پناه ببرم و در جستجوی ماوا همه اجبارهایی را که به من تحمیل شده بر سر درخت بیچاره خالی کنم! که چرا مثلا فلان رنگ نیست؟ درخت هیچ وظیفه‌ای درقبال ِ انسانیت ِداشته یا نداشته ام  -خُرد شده یا بزرگ شده‌ام- تحمیل شده یا تزریق شده‌ام ندارد، او مسئول خود و ذاتی‌ست که به صورت دائم و همیشگی پُربار است. درخت مثل من یا دیگران هیچگاه بارهایش را دور نمی‌اندازد، هیچگاه برای رسیدن به خواسته‌هایش بارهایش را رها نمی‌کند، تنها ممکن است مدت زمانی آن‌ها را از خود برنجاند و بعد از گذری چند، دوباره دل همه بارهایش را به دست می‌آورد. ولی من درخت‌های این منطقه را به خوبی می‌شناسم، نه تحمیل می‌کنند و نه تحمل ِ تحمیل شدن ِ اجبار را دارند. شاید نباید تحمیل شدن و اجبار را در کنار هم بیاورم چرا که اصالت تحمیل کردن و به طور کلی تحمیل، اجبار است! و من به این نتیجه رسیده‌ام که آن درختان به اصطلاح بیچاره، بیچاره نیستند! ما آدم‌ها بیچاره‌ایم که می‌خواهیم به زور درخت را به رنگ خودمان درآوریم. مانند همان کاری که بسیاری با ما کرده‌اند و ما با بسیاری کرده‌ایم.
باد می‌آید و صدای خنده‌ات به وجدم می‌آورد. تو همیشه به دنبال درختی بودی که به رنگ خودت باشد. شاید زرد ِ مایل به سبز و شاید سبز ِ مایل به زرد. با خنکایی که ته ِ ته‌اش گرمایی عجیب دلمان را نوازش دهد. نه سرمای سوزنده می‌خواستی و نه گرمای ِ سوزان، می‌گفتی: «وقتی قرار است بسوزی، سرما و گرما یک حرارت خواهند داشت و آن سوزانندگی‌ست!»  می‌گفتی: «من باید به رنگ خودم، درختی را بجویم نه اینکه درخت به دنبال رنگ ِ من، به خودش هم رنگ ببازد.»  و ما هر بار می‌خواستیم زیر درخت همرنگمان کمی از سوزش‌های مهاجم خلاص شویم.

باد می‌آید، سبد را باز می‌کنی. می‌گویی: «همیشه در کتاب‌ها خوانده‌ای وقتی زیر درخت می‌نشینند، همراهشان یک سبد است پُر از میوه و شیرینی و شکلات.» می‌گویی: «در کتاب‌ها ناگهان همه چیز شیرین می‌شود!»
«ولی ما برای درک بی‌طعمی آمده‌ایم، مگر نه؟ می‌خواهیم قدری این بزاق دهان تراوشش را قطع کند و بگذارد با حس‌های دیگرمان طعم‌ها را کشف کنیم، طعم‌های جدید را!»
می‌گویی: «سبد را باز کن.» باز می‌کنم. می‌گویی: «دلت را بیرون بیاور. می‌بینی‌اش؟ از تو فاصله گرفته. غمگین است، تو او را رنجانده‌ای و آنطور که دلت شایسته‌اش بوده او را به تپش نینداخته‌ای! بیرونش بیاور.» با اشاره نشانم می‌دهی. «ببین آنجاست، درست همان جایی که از تپش ایستاده‌ای! همان جایی که درخت‌ها را به رنگ خودت درآورده‌ای. دلت از تو آزرده‌خاطر شده. کمی نازش را بکش و بخندانش. نبض خنده‌اش در دست توست، در انگشتان تو! نبضت را با دلت آشنا کن تا باز هم به تپش بیفتد!» دلم را بیرون می‌آورم ، از پشت تمام بغض‌ها و دلتنگی‌هایش. و می‌فهمم که دل هم دلتنگ می‌شود! و دل من برای تپیدن دلش تنگ شده است. می‌گویی: «بخندانش.» می‌گویم: «چگونه؟» شانه‌ای بالا می‌اندازی و من می‌گویم: «مگر قرار نشد در این زیر درخت‌نشینی زور نگوییم و زور نشنویم؟» می‌گویی: «گاهی باید به زور، زور شنید، گاه نمی‌دانیم که چه موقع باید زور بشنویم و چه زمان نه. بیشتر از آنچه به سودمان باشد می‌شنویم و کمتر از آن چه به دردمان بخورد خود را به نشنیدن می‌زنیم! ولی این قدرت نیست. قدرت این است که بتوانی تشخیص بدهی که چه زمان باید زور بشنوی و زور بگویی و چه هنگام در مقابلش بایستی! حال، دلت را بخندان، این زورگویی و زور شنیدن به نفع توست.»
 
دلم را قلقلک می‌دهم، فقط لبخندی کمرنگ بر لبانش می‌آید. می‌گویی: «بغض‌هایش کهنه شده! بیشتر تلاش کن. او را با خنده‌اش به تپش بینداز، چرا که خنده دل، خود ِزندگی‌ست. باز قلقلکش بده، می‌خندد، باور کن!» قلقلکش می‌دهم، باز هم باز هم و باز هم... لبخندش دارد به رنگ خنده درمی‌آید. و در یک لحظه، لب هر سه‌مان می‌شکفد،  خنده‌ای از ته دل سرمی‌دهیم و چه ابدیتی، ابدی‌تر از دل؟! رنگ، درخت و ما سه عنصر این طعم جدیدیم. عناصری که به هم وابسته‌اند. نمی‌دانم اسمش وابستگی‌ست یا در پی ِ علتی برای معلول گشتن؟ زیرا که هر پدیده‌ای در این جهان علتی دارد که معلول به آن وابسته است و هر یک از ما نیز به دیگری وابسته‌ایم. دل به من، من به تو، تو به من و من به دل. من دلم را قلقلک دادم، و هر دوی ما خندیدیم. یعنی خنده دلم ما را به خنده انداخت و یا بهتر بگویم، قلقلک دادن دلم، دلیلی برای خندیدنش بود و خنده دل دلیلی برای خندیدن ما دو تا!
 
علتی در پی ِ علت ِ دیگر و معلولی در پی ِ معلولی دیگر. در عین حال، من هم می‌توانسته‌ام علت خنده دلم باشم چون که من قلقلکش داده‌ام! یعنی باعث خنده‌اش شده‌ام و خنده او هم باعث خنده ما شده است. و شاید من و تو، هم علت و هم معلول این خنده بوده‌ایم، و دلم هم در این دایره جایی برای علت و معلول شدن دارد. و این خندیدن، هیچ طعمی ندارد  جز طعم  خنده! ما زیر این درخت  زرد ِ مایل به سبز و شاید سبز ِ مایل به زرد، کاشف مزه‌ای شده‌ایم که کمی آن طرف‌تر از درخت، یا سوخته بود یا باد بر بادش داده بود.

دلم می‌خندد، ما هم می‌خندیم. دیگر می‌تپد و من به لطف تو، تپش‌های فراموش شده‌ام را به خود یادآوری می‌کنم و از بلندی ِ هر ارتفاعی که ازمان دور بود، بالا می‌رویم. سبد را می‌بندم، می‌گویی: «در همه کتاب‌ها با خود سبدی می‌آورند پُر از میوه و شیرینی و شکلات. در کتاب‌ها، ناگهان همه چیز شیرین می‌شود.» هنوز می‌خندم؛ «دیدی که ما در سبدمان هیچ طعمی نداشتیم جز خنده؟ خنده‌ای که فقط با یک قلقلک دادن تو خندیده شد.» و من هنوز می‌خندم. بلند می‌شویم می‌رویم به کمی آن طرف‌تر از درخت. به جایی که سوزش‌ها مهاجم بودند و بادها کوبنده! ولی شاید هم ...
 
تو به من می‌گویی: «اینجا هم دارد باد می‌آید، درست به مانند زیر درخت !!!»
ساحل رحیمی‌پور

کد مطلب: 13920605
     

قافله


صدایم همچو آن مردی‌ست..
که بر تختش برند بر دوش..
و فریادی کشد هر دم..
که  ای نابخردان مردم..
مرا از دوش بردارید..
که جانم در بدن جاری‌ست..
ولی این قافله چندی است..
که گوش و چشم گم کرده..
و بر دوشش برد هر کس..
که دل از قافله کنده..
آرزو برید فاتحی

کد مطلب: 13920604

چشم به راه عاشق


گفته بودی
دیوونه نگاهتم
عاشق چشم به راهتم
تو آمدن و تو رفتنم
دلواپس نگاهتم
گفته بودی
تموم گریه‌هات منم
تموم خنده‌هات منم
اخم کردن و لجبازیات
پچ‌پچ این و اون منم
لیلی قصه‌هات منم
سخته بی تو بودنم
گفته بودی
دوسِت دارم
فدای تو
تموم دنیا مال تو
اما
چه ساده رفتی عزیزم
حالا که رفتی
می‌دونی
پچ‌پچ این و اون شدم
مجنون قصه‌هات شدم
هیچ می‌دونی
خسته اون نگاهتم
تو آمدن و تو رفتنم
دلواپس یه سایه‌ام
چشم به راه عاشقم
حالا که رفتی می‌دونی
کی می‌دونه
لیلی قصه‌ها کجاست
آخر قصه تا کجاست
نفیسه اسلامی‌فر

کد مطلب: 13920602